آکاایران: نام کامل: شهریار کینگ کمالی
لقب: ترمیناتور
تاریخ تولد: ۲۹مارس۱۹۷۲
اصالت: ایرانی
رنگ چشم: قهوه ای
رنگ مو: مشکی
دبیرستان: جورج سی مارشال
دانشگاه: جرج میسون
وضعیت تاهل: متاهل
به گزارش آکاایران: غذای مورد علاقه: همه غذاهای ایرانی.همه دوستانم به خانه پدر و مادرم می آیند تا از غذاهای خوشمزه ایرانی بخورند.فکر کنم حرف مرا ایرانی ها خیلی خوب می فهمند.
بهترین عضلات بدن:سرشانه ها من می توانم روی عضلات ساق خود تمرین کنم و در عین
حال شانه هایم رشد کنند!
خاطره انگیز ترین تجربه در بدنسازی: پاگذاشتن روی صحنه مسترالمپیای ۲۰۰۱ و شنیدن تشویق تماشاگران و کسب جایزه بهترین برنامه فیگور .من در طول مدّت ۵ دقیقه توانستم روی صحنه همه آنهایی که از من متنفربودن را به هوادار تبدیل کنم.
بهترین تجربه حرفه ای: قهرمانی در مسابقات NPC سال۹۹ که منجر به دریافت کارت حرفه ای ام شد؛وقتی لباس پوشیدم و به میان جمعیت رفتم مادرم به طرفم آمد و در حالی که اشک از چشمانش جاری بود.در آغوشم گرفت و به من گفت:حالا متوجه شدم که دلیل این همه تلاش و تمرین چه بود.تو یک ستاره هستی.
فلسفه و سرلوحه زندگی:برای غیر ممکن تلاش کن تا بهترین ؛ممکن شود.
بیشترین غذایی که در یک وعده خورده ای:درست بعد از مسابقات NPC دانشگاه ها
در سال ۹۴ بود که دو عدد پیتزای بزرگ خوردم ویک کیک کامل به اضافه ۴لیتر آب. بعد از آن به مدت یک هفته مریض بودم؛اما ارزش آن را داشت!
هنر پیشه مورد علاقه:مورگان فریمن
آنچه در بدنسازی خیلی دوستش داری: تبدیل شدن به یک ورزشکار حرفه ای.
آنچه در بدنسازی از آن تنفور داری:آنهایی که در اینترنت منفور هستند.
بیشترین دانش در زمینه بدنسازی را از چه کسی یاد گرفته ای:چه نیکولز به واقع کمک او بود که من موفق به دریافت کارت حرفه ای خود شدم واین را هرگز فراموش نمی کنم.
دیوانه ترین شخصی که می شناسی:دوستم که در ویرجینیا زندگی می کند و نامش رابرت استروپ است.یک بار او را دیدم که از طبقه ششم ساختمان هتل داخل استخر پرید. این کار را سر شرط بندی انجام داد و حتی لحظه ای هم برای انجامش تردید به دلش راه نداد.او دیوانه است؛یک دیوانه واقعی!
ویژه ترین لحظه زندگی:اولین باری که همسرم را دیدم.طی ۵ ثانیه متوجه شدم که او شریک زندگی من است.
قهرمان مورد علاقه:والتر پیتون و مایکل جوردن
بزرگترین بدنساز همه دوران:لی هنی.او همیشه بهترین بود؛هست و خواهد بود.
ترسناک ترین لحظه زندگی:در دوره دبیرستان که از یک مهمانی داشتم به سمت خانه باز می گشتم که در بین راه خانومی را دیم که به من گفت:تو را کاملا می شناسم. او گفت که منتظر نامزدش است تا دنبالش بیاید و از من خواست تا کنارش بمانم تا زمانی که نامزدش به آنجا برسد چرا که آنجا خیلی تاریک بود و او هم تنها مانده بود و کمی می ترسید. وقتی که همسر کند ذهن آن زن رسید سعی کرد مثل یک آدم عوضی رفتار کند.وقتی متوجه شد که من نترسیدم روی من اسلحه کشید وآن را روی سرم قرار داد اما در نهایت کوتاه آمد و این ترسناک ترین لحظه در زندگی من بود!
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان